ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

بهترین شعرهایی که شاید نخوانده‌اید

ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

بهترین شعرهایی که شاید نخوانده‌اید

ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

اگر جایی با هشتگ #لاادری مواجه شدید، یعنی اسم شاعر را نمی‌دانیم؛
شاعر را که شناختید به ما هم خبر دهید...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیدمسعود طباطبائی» ثبت شده است

پای شرح خطبه‌ات مقداد و سلمان ساختی
شیعه را با مکتب حیدر مسلمان ساختی

با اذانِ بی علی، خیرالعمل در کار نیست
پس اذانِ با علی را شرط ایمان ساختی

خطی از آیات حیدر خواندی و از شوق آن
لال مادرزاد را قاری قرآن ساختی

وقت قسمت‌کردن روزی که شد روز ازل
رزق نوکرهای حیدر را دوچندان ساختی

مثل گوهر می‌درخشی در رکاب مرتضی
تاج سلطان را فقیر شاه مردان ساختی

هرچه باید از طلا خرج تو می‌شد در بقیع
در نجف بردی و با دست خود ایوان ساختی

قطره‌ای از رحمت کوثر چکید و بعد از آن
از کویر جهل، اقیانوس انسان ساختی

نام زیبای تو را همراه نام چار تن
گفت ابراهیم و آتش را گلستان ساختی

درک "قدر"ت مشکل است و موقع تحصیل آن
عالم فرزانه را طفل دبستان ساختی

در دعایش تا "مفاتیح الجنان" را از تو خواست
شیخ عباس قمی را "بیت الاحزان" ساختی

خواست تا دنیا بگردد چون علی دور سرت
چرخ گردون را به این انگیزه گردان ساختی

خاک چادر را تکاندی، آه مجنون شد بلند
خاطر کوه و بیابان را پریشان ساختی

آنچه در ذهن است از ماه کبودت را، چنان
آه در آیینه‌ی حیدر نمایان ساختی

صبر تو آتش به جان ذوالفقار انداخته
سوختی پشت در و با درد پنهان ساختی

سیدمسعود طباطبائی

  • ناخوانده

شکر خدا که ماه محرم شروع شد
بغضم شکست و لطف تو نم‌‌نم شروع شد

ما را قلیل اشک مقام خلیل داد
کم‌کم چکید و جوشش زمزم شروع شد

آورده با تولد خود رسم دیگری
از آن زمان که گریه‌ی خاتم شروع شد

شد شرحه شرحه سینه‌ی پیغمبر خدا
تا آیه آیه سوره‌ی مریم شروع شد

"باز این چه شورش است" بخوان نوحه‌خوان که باز
ماه عزا و نوحه و ماتم شروع شد

رنگی ورای سرخی خون حسین نیست
مشکی به تن کنید؛ محرم شروع شد!

می‌خواستم برای سرودن بهانه‌ای
تا ذکر "یا رقیه" گرفتم... شروع شد

سیدمسعود طباطبائی

  • ناخوانده

موسی شدی تا قوم تو تنها نباشد
تا سد راه شیعیان دریا نباشد

اعجاز کردی و شدی باب الحوائج
گرچه در ِ زندان به رویت وا نباشد

یک عمر در زنجیر بوده دست و پایت
تا جسم تو درگیر این دنیا نباشد

تا آخر عمرت بنا شد حبس باشی
ای کاش آزادی ِ تو فردا نباشد

معصومه را دست رضا دادی و گفتی:
کاری بکن یک روز هم تنها نباشد

اما اگر مجبور بودی به جدایی
آن روز دیگر مثل عاشورا نباشد

سیدمسعود طباطبائی

  • ناخوانده

بلا کشیده فقط از بلا خبر دارد
هر آنکه شد به بلا مبتلا خبر دارد

فقط سه‌ساله کبود است جای جای تنش
فقط رقیه از این ماجرا خبر دارد

هزار مرتبه پرسید و پاسخی نشنید:
کسی ز حال پدر جانِ ما خبر دارد؟

غریب نیست میان خرابه، زینب هست
که آشنا فقط از آشنا خبر دارد

به عمه گفت: گمانم پدر نمی داند...
به گریه گفت: عزیزم! چرا... خبر دارد!

از آنچه بر تو گذشته است کربلا تا شام
تنش جدا و سرش هم جدا خبر دارد

سیدمسعود طباطبائی

  • ناخوانده