ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

بهترین شعرهایی که شاید نخوانده‌اید

ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

بهترین شعرهایی که شاید نخوانده‌اید

ناخوانده | گنجینه شعر معاصر

اگر جایی با هشتگ #لاادری مواجه شدید، یعنی اسم شاعر را نمی‌دانیم؛
شاعر را که شناختید به ما هم خبر دهید...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۲۷ مطلب با موضوع «شعر آزاد :: غزل» ثبت شده است

چشم تو مجموعه ی شعر و نگاهم ناشر است
چشم هایت سوژه ی خوبی برای شاعر است

بازوانت مثل یک منظومه ی شعر کهن
بین آغوشت شب شعر عجیبی دایر است

پند آموز و کمی طولانی و پر پیچ و تاب
گیسوان مشکی ات یک مثنوی فاخر است

سبک های مختلف را می شود با تو سرود
چون لبت مثل دو بیتی های بابا طاهر است

مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو
میوهی بیرون زده از باغ حق عابر است

محمد شیخی

  • ناخوانده

می خواستم برای تو چیزی ولی نشد
پیراهن سپید و تمیزی ولی نشد

من باشم و تو باشی و باغ و دو صندلی
من باشم و تو باشی و میزی ولی نشد

سوغات جاده های سفر را بیاورم
بنشینم و تو چای بریزی ولی نشد

می خواستم برای خودم دست و پا کنم
از چنگ عشق راه گریزی ولی نشد

یا لا اقل بدون تعارف بگویم از
اینکه برای من چه عزیزی ولی نشد

گفتی بخند و قول بده بعد از این دگر
در پیش چشمم اشک نریزی ولی نشد

گفتم قبول کن که کسی عاشقت شده
می خواسته برای تو چیزی ولی نشد

نغمه مستشارنظامی

  • ناخوانده

دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید
ره مرا بلد راه سوی دار کشید

خدا ذلیل کند بر سرای تو دل را
مرا به دست تو داد و خودش کنار کشید

به کولی نگه تو سیاه می‌نگرند
ز بس به دیده‌ی مردم ز فقر جار کشید

شبی ز چشم تو پنهان فرار می کردم
دلم به نیت رسوایی‌ام هوار کشید

ببند چینی مودار را به مویی چند
دلم شکست ز بس جور روزگار کشید

ببند راه مرا با گشودن چشمت
به روی صید نباید که ذوالفقار کشید

محمد سهرابی

  • ناخوانده
تو را در بغض طهران در امیرآباد گم کردم
تو را در کوچه‌های سرد نوبنیاد گم کردم

تو را در جشن و رقص و پایکوبی بین مهمان‌ها
تو را در گریه های میرِ بی‌داماد گم کردم

تو را در گرته‌های صلح و آزادی غم و شادی
تو را در شعرها ای درد مادرزاد گم کردم

تو را در قهوه خانه‌ها تو را در دود قلیان‌ها
تو را در پشت میز کافه‌ی میعاد گم کردم

تو را در سفره های هفت سین در لحظه ی تحویل
تو را در تنگ‌ها ای ماهی آزاد گم کردم

تو را در عصر سیمان عصر انسان‌های ماشینی
تو را در شهر زندان این قفس‌آباد گم کردم

تو را در دشنه‌ای در دیس در...
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم
دلت را می‌بویند
روزگار غریبی‌ست نازنین

تو را در شاملو این قالب آزاد گم کردم

تو را در بیستون در تخت خسرو خواب با شیرین
تو را در ضربه‌های تیشه‌ی فرهاد گم کردم

تو را در عصر مشروطه تو را در مجلس روسی
تو را در ضجّه‌های یک زن معتاد گم کردم

تو را در جایگاه متهم در غل و در زن/جیغ
تو را در دادگاه عدل استبداد گم کردم

تو را در بی کلاهی‌های شاپو پهلوی بر دار
تو را در مسجد ناشاد گوهرشاد گم کردم

تو را در آخرین برداشت‌های نفی از منکر
تو را در گشت‌های کاملا ارشاد گم کردم

سیداحمد حسینی
  • ناخوانده

صبح است و هنوز از صبحت، انگشت درخشانت کو؟
صبحانۀ من کامل نیست رقص لب فنجانت کو؟

صبح است ولی از هر سو، از دامن غمگین کوه
هی ابر فرستادی و هی وعده ی بارانت کو؟

این جا که درختان تا صبح در باد به هم می پیچند
در عطر هم آغوشی ها کو چاک گریبانت؟ کو؟

دلشورۀ دور از دیدار، پیش از تو و بعد از باران
این جا چه هوایی دارد، این جا نه که ایوانت کو؟

تندیس فراقم بی تو داغ از پی داغم بی تو
من طاقت طاقم بی تو، طاق تو و بستانت کو؟

یا جاده به رویم سد شد یا راه که هی مرتد شد
پس سر به بیابان ها نه، پس کوه و بیابانت کو

صبح است و هنوز از خورشید سوسوی اجاقی باقی است
پس داغ مرا روشن باش یا ماه شبستانت کو؟

سیداکبر میرجعفری

  • ناخوانده
خرابم قهوه چی! قلیان برایم بار کن لطفاً
سری اش را پراز سوغاتی خوانسار کن لطفاً

بخوان آوازخوان! دارد دلم آرام میگیرد...
بزن تار و همین تصنیف را تکرار کن لطفاً

شش و هشتی بزن، شادم کن؛ امشب سخت غمگینم
بخوان! آزادم از این بغض لاکردار کن لطفاً

غریبم قهوه چی اما گمان کن اهل این شهرم
به رسم مشتریهای خودت رفتار کن لطفاً!

بگو تا غربت بعدی، چه مدت راه باید رفت
اگر دور است قربانت! نگو! انکار کن لطفاً

مرا امشب اگر رفتم که هیچ، اما اگر ماندم...
کمی مانده به هنگام اذان، بیدار کن لطفاً

عجب قلیان خوشکامی! چه آهنگی! خوشم آمد
بیا مَشدی، یکی دیگر برایم بار کن لطفا

مجتبی سپید
  • ناخوانده

چه اندوه فراوانی‌ست در این ناتوانی‌ها
کلاغ یاوه‌گوی و فرصت بلبل‌زبانی‌ها

دهانت را عوض کن تا ببینی مشکل ما نیست
اگر دیگر نمی‌گرییم با این روضه خوانی‌ها

شبان‌تر باش بعد از این وگرنه گوسفندان را
طعام گرگ خواهد کرد اینگونه شبانی‌ها

کدامین دست نفرین بر زمین گرممان کوبید
که حالی هم نمی‌پرسند از ما آسمانی‌ها

بیا ای دوست تا همچون گذشته جان هم باشیم
اگر چون من تو هم می‌ترسی از جولان جانی‌ها

روان شو جای اقیانوس در جوی خیابان نیست
روان شو تا مگر بگریزی از شهر روانی‌ها

بگیر از من غم و اندوه را، آن‌سان که می‌گیرد
هوای مرده را زاینده‌رود از اصفهانی‌ها

نمی‌بینی مگر مرگ است و مثل باد می‌آید
نمی‌بینی مگر از دست خواهد شد جوانی‌ها

حامد یعقوبى

  • ناخوانده

هر کسی نمی‌فهمد این همه زلالی را
بغض‌های بی رنگ حوض‌های خالی را

هرچه بود، مرگی بود... این خیال‌بافی نیست!
روی دار می‌بینم نقش‌های قالی را

عشق می‌رسد از راه، عمر می رود از دست
رنج زیستن دارد درد بی مجالی را

گیج‌بازی دنیا، سرخوش تغافل بود
طفلکم که باور کرد وهم خوش‌خیالی را

گفتی از بهار... اما عاقبت به بار آورد
خدعه‌ی زمستانی شاخه شاخه کالی را

در میان ما دیری‌ست شوق پر زدن مرده ست
خوب من! نمی بینی این شکسته بالی را؟

آسمان بی‌خورشید، ابرهای دل‌چرکین
مثل گریه پوشانده‌ست غصّه  این حوالی را

کوزه کوزه احساسم؛ لاله‌جینی‌ام ای دوست
عاشقی کن و مشکن این دل سفالی را

حسن خسروی‌وقار

  • ناخوانده

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

  • ناخوانده

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه‌ی خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه‌ی آن با هوسی رفت دلم
نسخه‌ی دیگری از نقشه‌ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی‌ست که با رفتن او
نرده‌ی پنجره‌ها میله زندان شده است

عشق زاییده‌ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره‌ی تهران شده است

عشق دانشکده‌ی تجربه‌ی انسانهاست
گر چه چندی‌ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری‌ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه‌ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی

  • ناخوانده